محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4846

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سبب تيرى كه به رانش خورده بود كند مىرفت ، همچنان به پيكان پرداخت تا آن را در آورد ، آنگاه زانو زد و تيردان خويش را خالى كرد و به آنها تيراندازى كرد كه از پيش وى پراكنده شدند و او به ياران خويش پيوست و نجات يافت . عبد الله بن عمر گويد : آن روز وقتى هزيمت شديم با جماعتى بودم كه ابو القلمس نيز جزو آنها بود ، به دو نگريستم ، ديدمش كه به شدت مىخنديد . گويد : گفتم : « به خدا اين جاى خنديدن نيست . » و چون فرو نگريستم ، يكى از هزيمتشدگان را ديدم كه پيراهنش دريده بود و جز يقه و چيزى كه سينه را تا پستانهايش بپوشاند از آن به جاى نمانده بود ، عورتش نمايان بود اما بىخبر بود . گويد : من نيز به سبب خندهء ابو القلمس خنده آغاز كردم . عيسى به نقل از پدرش گويد : ابو القلمس همچنان در فرع نهان بود و مدتى ببود ، آنگاه غلامى از آن وى بر او جست و سرش را با سنگى بكوفت و او را بكشت . پس از آن پيش كنيز فرزند دار وى رفت و گفت : « صاحب تو را كشتم ، بيا زن من شو . » گفت : « مهلت بده تا آماده شوم » ، آنگاه پيش حكومت رفت و خبر وى را بگفت كه غلام را بگرفتند و سرش را بكوفتند . معمر بن ابى الشدائد گويد : وقتى سواران عيسى از درهء بنى فزاره وارد شدند و محمد كشته شد چند كس به ابو الشدائد تاختند و او را بكشتند و سرش را بر گرفتند . ناعمه دختر ابو الشدائد بانگ بر آورد : « اى مردان من ! » يكى از سپاهيان به دو گفت : « مردانت كيانند ؟ » گفت : « بنى فزاره . » گفت : « به خدا اگر مىدانستم وارد خانه ات نمىشدم ، بيم مدار من يكى از عشيرهء توام از تيرهء باهله و پاره اى از عمامه اش را به دو داد كه بر در خويش